تبلیغات
.

تیچرِ مهربون

جمعه 28 مهر 1396 02:14 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
چند وقتی بود میخواستم برم رشت کتابِ زبان بخرم
منتظر خواهرم بودم تا بتونه باهام بیاد.برای کلاس زبان یه گروه داریم که توی گروه به تیچر گفتم میخوام برم جنگل(چون از وقتی این تیچر اومده ما قراره بریم جنگل کتاب بخریم و بخونیم)
خلاصه تیچر گفت اگه خواستی بیای بهم بگو تونستم من باهات میام
ینی عاشقش شدم تیچر این مدلی تاحالا نداشتیم
خلاصه چهارشنبه با خواهرم رفتیم رشت.ساعت 4 قرار داشتیم
ما زودتر رسیدیم تیچر هم اومد و راه افتادیم سمتِ کتابفروشی
ینی 1 ساعت بیشتر توی کتابفروشی بودیمتیچر هم کلی راهنمایی میکرد میگفت این کتاب مثلا درباره ی چیه یا کدوم سطحش بهم میخوره
خلاصه 5 تا کتابِ خوشگل خریدم.یکی از بچه های کلاسم تصادفی اونجا دیدیم
بعد اومدیم سمت شهرداری(نمیدونم شهرداریو دیدین یا نه.سنگفرشش کردن و کلی خوشگلش کردنو صندلی گذاشتن) که من گفتم چیزی نمیخورین؟هر دو گفتن نه.منم گفتم شما چقد کم خرجین
خلاصه خودم رفتم کلوچه خریدم سه تایی نشستیم روی یه صندلی و نوش جان کردیم
نشسته بودیم که گفتم یه چیز بگم؟گفتن بگوگفتم عکس بگیریم؟تیچر گفت منم میخواستم بگم عکس بگیریم
عکسمونم گرفتیم و دیگه برگشتیم سمت خونه

آخرین ویرایش: جمعه 28 مهر 1396 02:25 ب.ظ
دیدگاه ها ()

قلعه رودخان :)

دوشنبه 15 خرداد 1396 01:55 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
شنبه گوشیمو چک کردم خیلی اتفاقی دیدم دوستم توی گروه نوشته منو شوهرم داریم میریم قلعه رودخان شمام میان؟
گفتم کی میخوای بری؟گفت الان
گفتم خو یکم زودتر میگفتی بچه ها کلی خندیدن
دیگه منو یکی دیگه از بچه ها گفتیم میایم.یکی از بچه ها گفت نمیاد، یکی دیگه هم شب شیفت بود گفت شاید دیرم بشه اونم نیومد
اینقد تند حاضر شدم که رکورد زدم
ساعت 1:30 خبر داد، ساعت 2:30 حرکت کردیم
نه به اونکه بعضی وقتا میخوایم قرار بذاریم یه سال طول میکشه نه به این که تصمیم تا حرکت یه ساعت شد
دیگه اومدن دنبالم رفتیم سمت قلعه رودخان.وقتی رسیدیم دیدیم اینقد شلوغه که جای پارک به زور پیدا شد
از تابستون شلوغتر بود
بعد هرکیم نشسته بود واسه خودش یه چیز میخوردیه دوستمم روزه بود ما مراعات اونو میکردیم چون منو اون یکی دوستم روزه نبودیم
از پله ها بالا رفتیم یکم، رسیدیم به جایی که رودخونه داشت و دیگه از پله ها بالا نرفتیم و رفتیم سمت رودخونه(یعنی مستقیم دیگه نرفتیم نمیدونم متوجه منظورم شدین یا نه)
از یه سراشیبی اومدیم پایین(توی عکس معلومه، از اون بالا اومدیم پایین)
توی رودخونه هم کلی سنگِ بزرگ بود
همونجا کلی عکس گرفتیم و خندیدیم.بعضی سنگا هم سُر بودن بچه ها مواظبم بودن دماغم نپوکه
دیگه برگشتیم سمت پله ها یکم همون اطراف بودیمو برگشتیم و پایین هم آلو و لواشک ترش و خوشمزه خریدیم
وقتی منو رسوندن یه قسمتی گفتم منو همینجا پیاده کنین که زحمتشون نشه، شوهر دوستم گفت از در خونه تحویلت گرفتیم همونجا تحویلت میدیم.ساعت 6 هست کلی وقته پیادت کنم کجا میخوای بری


آخرین ویرایش: دوشنبه 15 خرداد 1396 02:10 ب.ظ
دیدگاه ها ()

فوتبال

چهارشنبه 10 خرداد 1396 02:43 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
دیشب پرسپولیس توی بازیِ جام باشگاههای آسیا برد و به مرحله ی یک چهارم صعود کرد
نتونستم همچین چیزیُ ثبت نکنم


آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 خرداد 1396 02:47 ب.ظ
دیدگاه ها ()

دورهمی

دوشنبه 1 خرداد 1396 03:42 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
پریروز با بچه ها قرار گذاشته بودیم که بریم خونه ی یکی از دوستا(بهناز)
هنوز ساعتش معلوم نبود.یکی از بچه ها گفت به احتمال زیاد ماشین میارم که منتظر اون بودم ببینم ساعت چند میریم
ظهر مونا گفته بود که من حالم خوب نیست شما برید بهش میگفتیم قرص بخور میگفت نه
خلاصه دیگه نزدیک سه و نیم بود که از خونه رفتم بیرون.شادی میگفت با شوهرش میاد که رفتم دیدم شادیو بچش هم هستن
بعد رفتیم دنبال مونا.حالا کلی زنگ درو زدیم تا باباش اومد درو باز کرد بعدم نیم ساعت منتظر شدیم تا حاضر شه بعدا میگفت با خودم میگفتم اینا رفتن نامردا و پشیمون شده بود
رفتیم توی حیاطشون یکم بچه ی شادی واسه خودش بازی کرد ما هم هی میگفتیم دیگه بیا دیر شد
اومدُ حرکت کردیم.یه جعبه شکلاتم خریدیم و رفتیم
رفتیم یکم میوه خوردیم.قبلا توی استوریِ اینستا یه عکس از اِسکمو گذاشته بود(نمیدونم میدونین اِسکمو چیه یا نه)من از قیافش خوشم اومد بهش گفته بودم میایم خونتون اسکو هم برامون بذار، خلاصه باباش همون لحظه اِسکمو جان رو هم آورد و یکم بعدتر خوردیمش
کلا قرارای ما تا بخواد به سرانجام برسه معمولا یه سال طول میکشه
پارسال همین دوستمون میخواست آشِ ترش(اینم نمیدونم میدونین چیه یا نه)درست کنه و بریم خونشون که بالاخره امشال موفق شدیم
آش هم خوردیم هرچند من خیلی کم خوردم و سیر شدم
بعد یکم روی ایوون ولو شدیم دیگه گفتم پاشین بریم یکم عکس بگیریم
اطراف خونشون پُر از مزرعه و درختو اینا بود.رفتیم عکس گرفتیم یکم توت هم خوردیم.من توت خیلی خوشم نمیاد ولی این خوشمزه بود بعد هم که شب شد و برگشتیم

آخرین ویرایش: دوشنبه 1 خرداد 1396 04:54 ب.ظ
دیدگاه ها ()

تولد

جمعه 15 اردیبهشت 1396 02:01 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
چهارشنبه تولدم بود.صبح رفتم بیرون کار داشتم تا اومدم از 2:30 گذشته بود
ناهار خوردم و رفتم بخوابم ولی خوابم نبرد
پاشدم یکم به خودم رسیدم و کارامو کردم.دیگه ساعت 6:30 خوابیدم
یه ساعت بعد با صدای دروازه بیدار شدم، بابام اومدُ کیکمو آورد
مامانم رفته بود اردو و خیلی دیر اومد کلی منتظر شدم
دیگه ساعت10 فکر کنم بود موفق شدم با همه عکس بگیرم


آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1396 03:20 ب.ظ
دیدگاه ها ()

13 بدر

دوشنبه 14 فروردین 1396 12:50 ق.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
امروز صبح بیدار شدم به دخترعمم پیام دادم کجایین؟
گفت کجا هستن و اینکه قراره عموم اینا هم برن و به ما هم گفت بریم.برام عکس هم از خودشون فرستاد که چادر زده بودن
خواهرم سرکار بود برای همین اون موقع نمیتونستیم بریم.ناهار خوردیمُ ساعت 1:30 راه افتادیم
رفتیم دنبال خواهرم از اونجا هم رفتیم پیش بقیه.بارون بیشتر شده بود، صبح کمتر بود
یکم کنار آتیش واستادیمُ چایی خوردیم دیگه دیدیم داریم خیس میشیم منو خواهرم هم سرما خوردیم تصمیم گرفتیم بیایم
عمه اینا و عمو اینا هنوز بودن ما رفتیم شهر کباب خریدیمُ اومدیم خونه
توی اون هوا چایی خیلی چسبید

آخرین ویرایش: دوشنبه 14 فروردین 1396 01:07 ق.ظ
دیدگاه ها ()

سال نو مباارک

دوشنبه 30 اسفند 1395 01:30 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
سال جدید مبارکـ.ایشالله سالی پُر از آرامش و سلامتی باشه برامون
موقع تحویل سال منم دعا کنید

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 اسفند 1395 10:41 ب.ظ
دیدگاه ها ()

روزای بیکاری

یکشنبه 1 اسفند 1395 07:14 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
خوبین؟الان تاریخ آخرین پستو نگاه کردم دیدم چقد وقته ننوشتم
یکم وبگردی کردم هوس کردم بنویسم نمیدونم از کجا بنویسم
از جدیدترین شروع میکنمدماغمو عمل کردم نوزدهم.دکتری که پیشش رفتم توی صبح دو تا عمل انجام میداد و هر کی زودتر کاراش انجام میشد اون نفر اول میشد
سه شنبه ساعت 4 و خورده صبح بیدار شدم و با بابا و مامانم رفتیم سمت بیمارستان.حالا چند روز قبلش هم برف باریده بود من همش میترسیدم نکنه سه شنبه برف بباره
خیابون خلوت بود و خیلی زود رسیدیم
خیلیییی استرس داشتم ولی به خاطر اینکه مامانم نگران نشه جرئت نداشتم چیزی بگم
خداروشکر عمل کردم و غروبش اومدم خونه.سه شنبه هفته ی پیش هم گچمو باز کردم
اینقد بهم میگن هی پای کامپیوتر نرو، بیرون سرده نرو که حوصلم سررفته
کلاس زبان میرفتما بعد گفتم ساعتش دیره نمیتونم برم، چند تا از بچه ها هم گفتن از جو کلاس خوشمون نمیاد و نمیریم
میخواستن برن یه جای دیگه به منم گفتن که باهاشون رفتم ولی بعدش چون هوا سرد بود نذاشتن برم
این هفته نمیدونم برم یا نه.فکر کنم سه جلسست نرفتم.کلاسشم فشردست و فقط پنج شنبه ها تشکیل میشه تا کسایی که مشکل دارن بتونن برن

یه ماه پیش یه جا رفتم برای کار.باید به پایه ی ابتدایی درس میدادم.چون معلمشون باید مرخصی زایمان میرفت.یه دانش آموز داشت به شدت حرف گوش نکن.ینی آدمو دیوونه میکرد روزی که رفتم باهاشون آشنا بشم، معلمه باید هر چیو چند بار بهش میگفت تا انجام بده ینی میخواستم بزنمش
روز بعد که رفتم خداروشکر غایب بود و از روزای بعد هم من نرفتم و انصراف دادم چون حقوقش خیلی پایین بود و و اقعا وقت هدر دادن بود

میگم امسال چقد برف میاد
پستو نوشتم امروز که چهارشنبس دیدم ثبت نشده میهن جان کتک میخوای؟

آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 اسفند 1395 08:16 ب.ظ
دیدگاه ها ()

اعلام حضور

سه شنبه 21 دی 1395 07:01 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
خوبین؟چه خبرا؟
من که خبری ندارم بیشتر خونه هستم
یه کلاس زبان میرفتم که اونم لطف کردن روز و ساعتشو تغییر دادن گذاشتن ساعت 7 تا 8:30 شب
منم نمیتونم برم
الان مجبورم غیرحضوری فقط امتحان بدم
خلاصه دلم براتون تنگ شده بود اومدم اعلام حضور کنم میدونم شما هم دلتون برام تنگ شده بود

آخرین ویرایش: سه شنبه 21 دی 1395 07:05 ب.ظ
دیدگاه ها ()

کلاس

سه شنبه 23 آذر 1395 07:23 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
دیروز رفتیم کلاس زبان
قرار بود بگن که کلاسمون تشکیل میشه یا نه(کلاسمون فشرده بود).چون پنج شنبه فقط دو نفر بودیم و یکی از بچه های دبیرستانی گفته بود کلا نمیخواد بیاد
توی کلاسمون 3 نفرشون دبیرستانی هستن که خیلی با هم خوبن
تیچر میگفت اگه یکیشون نیاد اون دو تا هم نمیان واسه همین گفت به مدیر آموزشگاه میگم که بگه چیکار کنیم
خلاصه دیروز تیچر گفت کلاس کنسل میشه
و از دی با بقیه میریم کلاس به صورت عادی.درسته از تیچرش اول خوشم نمیومد ولی الان تازه داشت ازش خوشم میومد
بعدم اینکه از لغو شدن کلاس خوشحال شدم.چون دو جلسه تعطیل بودیم و خیلی عقب افتاده بودیم هی باید اضافه میموندیم برای درس بعدم میانترم باید میدادیم منم که این ترم هیچی نخوندم
دیروز دیدم زوده برم خونه گفتم برم یکم خرید
خلاصه خریدمو کردمو برگشتم
خبر دیگه اینکه گلای شمعدونی نمیدونم چرا برگاشون زرد شدن :(
حالا خوبه زود آوردیمشون داخل خونه.بعد جالبه اون گلای شمعدونی که توی حیاط زیر برف بودن فقط یکم خم شدن و زرد نیستن اونوقت اینا دارن اینجوری میکنن

آخرین ویرایش: سه شنبه 23 آذر 1395 07:31 ب.ظ
دیدگاه ها ()

برف

یکشنبه 7 آذر 1395 03:05 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
شب چهارشنبه بود میخواستم برم بخوابم دیدم بیرون برف میباره
گفتم برم یکم عکس بگیرم شاید تا فردا برفا آب شد.فرداش دیدم باز برف میباره
ظهر گلامو آوردیم داخل خونه تا خراب نشن یکمم رفتم توی حیاط از برف عکس گرفتم ولی خیلی سرد بود و زود اومدم
پنج شنبه هم فاینال داشتیم یکم خونده بودم ولی دیدم برف میباره بیخیال درس شدم
خداروشکر کلاس هم تعطیل بود
دیروز هم رفتیم خرید.هوا هم که سردد برفا هنوز کامل آب نشدن
یه پالتو، یه کفش با یه دستکش خریدم
کلاف هم خریدم شالگردن ببافم وقتی تموم شد عکسشو میذارم
این هم یه عکس از برف که توی اینستا هم گذاشته بودم


آخرین ویرایش: یکشنبه 7 آذر 1395 03:04 ب.ظ
دیدگاه ها ()

سوپرایز

چهارشنبه 19 آبان 1395 05:36 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
چند روز پیش زنگ آیفونُ زدن
رفتم دیدم یه دختر خانومی داره میگه واسه آمارگیری اومدم
چند دقیقه طول کشید تا قیافشو با صداشو تونستم توی ذهنم جمعوجور کنم
و دیدم عه پریِ(دوست کلاس زبان.خونشونم اصن یه جای دیگه هست)گفتم پری تویی؟
طفلی یکم تعجب کرد گفتم ساحلم و رفتم پایین
یکم حرف زدیم.خلاصه خیلی سوپرایز شدیم

امتحان میانترم زبان داشتم، خیلی میترسیدم چون یه سری از بچه های کلاس زیاد میخونن
دوشنبه که تیچر نمره رو خوند من از همه بالاتر شدم و بسیار خوشحال شدم چون یجورایی خودمو ثابت کردم البته بیشتر به خودم

آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 آبان 1395 06:32 ب.ظ
دیدگاه ها ()

عاشورا

دوشنبه 26 مهر 1395 07:06 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
چهارشنبه هفته ی پیش عاشورا بود
من شب قبلش دیر خوابیده بودم واسه همین صبح ساعت 11 اینا بیدار شدم
خواهرم خسته بود منو مامانم رفتیم بیرون.یکم دسته دیدیم
فکر کنم 1 ساعت شد که دیدم مامانم داره خسته میشه گفتم بریم خونه.خلاصه اومدیم ناهار خوردیم بعد از ناهار منو خواهرم رفتیم
همون موقع دسته ی روستای بابام اومدن
خیلی خوب بود خوشم اومد بابامم داشت زنجیر میزد منم کلشو فیلم گرفتم
بعد واسه فیلم گرفتن رفته بودم یه قسمت که بلندتره قشنگ میشد دید.یه کوچولویی هم بود هی کیفمو میزد منم سعی میکردم دستم نلرزه
اینقد بچه هه ناز بود نازش میکردم میخندید دو تا دوندونم داشتخجالت کشیدم از مامانش اجازه بگیرم ازش عکس بگیرم
باز یکم موندیم مامانم زنگ زد دخترخاله اینا اومدن.عاشورا همیشه دخترخالم میاد خونمون سر میزنه
دیگه ما هم برگشتیم
بعدم که رفتن هر چی سعی کردم دوستامو پیدا کنم اگه بیرونن برم پیششون پیداشون نکردم
+ چند روزیه حالم خوب نبود دیروز رفتم دکتر گفت مسمومیت خفیف دارم حالا چیز خاصیم نخوردما.کلاسم نرفتم امروز
+ دلم دورهمی میخواد هوا هم که سرده آدم سختش میاد بره بیرون اصن
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 مهر 1395 11:39 ب.ظ
دیدگاه ها ()

زبان

جمعه 9 مهر 1395 06:07 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
دیروز بعدازظهر یکم کار کردم بعد از اون رفتم کلاس زبان
کتاب خریدم میخواستم برم سر کلاس رفتم دیدم منشی بهم اشتباهی گفته
رفته بودم همون کلاسی که آخرین بار باهاشون بودم یکم با بچه ها سلام علیک کردیمو بعد دوباره اومدم به منشی گفتم
منشی زنگ زد به یکی دیگه و بالاخره کلاس مورد نظر پیدا شد
اول اسم یه تیچر دیگه گفته بودن
تعریفشو شنیده بودم واسه همین خوشحال بودم(که اشتباه گفته بودن)
ولی بعد دیدم همون تیچری هست که درس دادنشو دوست نداشتم
وقتی این تیچر دو سال پیش تیچرم بود باردار بود و دیروز همون بچشو آورده بود و کلی شیطونی کرد
چون دیروز یه سریا نیومده بودن درس هم نداد هرچند اگه میومدن هم فکر نکنم تیچر به خاطر بچه میتونست درست درس بده
بچه های کلاس توی کار هنری هستن.با نمد کلی چیز قشنگ درست کرده بودن خدایی هم هنرمندن هم حوصله دارن
منم یه آدرس توی تلگرام دارم که کلی چیزای نمدی درست میکنن الگو هم داره و کلی خوشحال شدن
میگفتن دنبال همچین چیزیی بودیم
اولش بچه ها چون از یسریا جداشون کرده بودن ناراحت بودن بعد تیچر بهشون گفت کم کم از این کلاس داره خوشتون میاد

آخرین ویرایش: جمعه 9 مهر 1395 06:11 ب.ظ
دیدگاه ها ()

دوستا

دوشنبه 5 مهر 1395 06:49 ب.ظ   نویسنده : ساحل آرام      


سلام
دیروز ظهر بود توی گروه بودم، طبق معمول هم حوصلمون سر رفته بود
پیشنهاد دادم بریم بیرون ولی درست مشخص نبود همه میان یا نه
ساعت 2 و نیم بود گفتم دیگه نمیرسیم تا بخوایم بریم شب میشه
از نت اومدم بیرون.گفتم بیکار چیکار کنم تصمیم گرفتم برم سراغ تمیز کردن پذیرایی(خونه تکونی)
مامانم تازه اومده بود گفتم استراحت کنه بعد بیاد.خواهرم هم یکم چارپایه نگه داشتو غر زد میخوام بخوابم خلاصه اونم رفت
مشغول بودم ساعت 4 اینا میشد مامانم اومد گفت بیا فاطمه اومده.گفتم وا واسه چی
رفتم دیدم با یکی دیگه از بچه ها اومده میگه هنوز حاضر نیستی؟
گفتم کجا؟
من مشغول کار بودم دیگه نرفتم تلگرامو چک کنم نگو اینا هماهنگ کردن
خلاصه تند حاضر شدمو با تاکسی رفتیم شهر شادی دوستم
حالا ما میخواستیم پارک شهر خودمون بریم بچه ها فکر میکردن شادی میاد اینور بعد شادی فکر میکرد میخوایم بریم پارک شهر اونا هیچ کدوم هم متوجه نشده بودن حرف همو
دقیقه آخر فاطمه فهمیده و تصمیم این شده بود بریم شهر شادی.خلاصه رسیدیم
شادی زنگ زد که میام دنبالتون.با شوهرش اومدن بعد رفتیم دنبال یکی دیگه از بچه ها
پارک نرفتیم رفتیم استخر(استخر ماهی)یه سوئیت بود دو طبقه یه بالکن کوچیکی هم داشت
اول رفتیم همونجا نشستیم خوراکی خوردیم بعد اومدیم پایین پیش استخر
لازم به یادآوری نیست بگم کلی عکس گرفتیم؟تازه عکسامونم نصفش مشکل داشت چون توی هر عکس نصفمون خوب وایستادیم نصف مشغول درست کردن یه طرفش بود
موقع برگشت هم شادی اینا مارو رسوندن توی ماشین هم خیلی خندیدیم.یکی از گروه رفته چند وقتی هست ازش خبر نداشتیم بعد با گفتن اتفاقا تعجب میکرد میگفت یه ماه نبودم این همه اتفاق افتاد؟
+ کلاس زبانو میخوام شروع کنم خدا کنه جدیتر باشم توی یادگیری

آخرین ویرایش: دوشنبه 5 مهر 1395 07:11 ب.ظ
دیدگاه ها ()

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


  • خوش اومدین :)

نویسندگان

  • ساحل آرام(63)